این وبلاگ بیانگر نظرات نویسنده در مورد وقایع سیاسی روز است

درباره وبلاگ
امید که این وبلاگ بتواند نقش خود را در تحقق آگاهی عمومی ایفا کند و به عرصه ای برای طرح عقاید مخالف و موافق بدل شود.
پیوندهای روزانه
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar

نوبت قضاوت ما نیست!

نوشته‏ای برای وبسایت جمهوری خواهی:


  در هفته‏ای که گذشت فضای رسانه‏های جنبش سبز و همچنین شبکه‏های اجتماعی به شدت متأثر از صحبت‏های اخیر آقای خاتمی بود. پیشنهادی بسیار مغتنم که طرفین منازعه پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 88 را به مصالحه فرامی‏خواند. تعبیر مغتنم را از آن سو اطلاق می‏کنم که این نخستین بار است که پس از فراخوان راهپیمایی 25 بهمن، جنبش سبز اصطلاحاً با مهره سفید بازی می‏کند؛ این بار پیشنهاد مصالحه. پیشنهادی که به دلیل عدم رعایت الزامات یک طرح جامع برون رفت، عملاً هیچ گونه ملاک قضاوتی در اختیار مخاطبان آن در دو سوی منازعه قرار نمی دهد. لذا بر خود دیدم ذیل نکاتی مختصر، کاستی‏های این پیشنهاد را متذکر شوم:

1.   طرح‏های مصالحه عموماً در وضعیت "توازن قوا" مطرح می‏شوند. بدین ترتیب که طرفین تهدیدی را به منظور کسب فرصتی از طرف مقابل تعلیق می‏ کنند تا گامی باشد در راستای تحقق مطالبات و حل بحران. چنان‏چه آقای خاتمی در شرایط حاضر به موازنه قوا باور دارند، ضروری است ضمن بر شمردن اهرم‏های فشار جنبش سبز، به امکان‏سنجی اعمال فشار از طریق آن‏ها بپردازند. این امر می‏تواند ناظرین را در سنجش صحت اعتبار پیش فرض طرح یاری نماید.

2.   مصالحه بر مبنای وقوف و پذیرش واقعیت حاکم بر طرفین نزاع صورت می‏پذیرد و نه جعل آن. لذا اگر آقای خاتمی معتقدند که ظلمی بر مقام رهبری رفته است ضروری ست در جهت شفافیت هر چه بیشتر طرح خود به آن اشاره نمایند.

3.   ارائه طرح مصالحه تنها از جایگاه رهبری جنبش و یا توسط عناصر پرنفوذ بینابینی قابل تصور است. در شرایط حاضر و در غیاب مهره‏های خاکستری مؤثر، قاعدتاً تنها رهبری جنبش است که می‏تواند با لحاظ نمودن استراتژی جنبش، از مصالحه به مثابه راهکاری برای برون رفت از وضعیت حاضر استفاده نماید. چرا که تنها رهبری جنبش است که در ارتباط فعال با نیروها قرار داشته و از پشنوانه اعتماد آن‏ها بهره‏مند است. لذا ضروری است آقای خاتمی، پیش از ارائه هر گونه طرح مصالحه، نسبت به جلب اعتماد بدنه جنبش و گفت و گوی مؤثر با آن مبادرت ورزیده، سپس از موضع رهبری جنبش به ارائه طرح پیشنهادی خود بپردازند.

4.   هر گونه طرح مصالحه بدون طرح مطالبات اولیه و ارائه چشم انداز، قطعاً تلاشی ناقص و نافرجام خواهد بود. لذا ضروریست آقای خاتمی ضمن ارتباط فعال و تفاهم عمومی با نیروهای در گیر در جنبش به طرح مطالبات و ارائه تصویری از چشم انداز طرح پیشنهادی خود بپردازند.

   بدیهی است آقای خاتمی با اعمال ملاحظات فوق و ارائه طرحی "مکتوب"، منسجم و به دور از "اگر"های شبهه‏ناک رسانه‏ای، امکان قضاوت اولیه و نقد طرح را برای ناظرین فراهم خواهند آورد. و الا حالا نوبت قضاوت ما نیست.

 نوشته شده توسط حمیدرضا قوچانی |  
نابایسته های یک جنبش اصلاحی (1)
 نوشته ای برای وبسایت انتخابات آزاد:


کاهش سرعت وقایع مرتبط با سیاست ایران، این مجال را به ناظران جنبش سبز داده است که روند وقایع سریع گذشته را با عمقی بیشتر و از زوایایی گوناگون تحلیل نموده و ارزیابی دقیق تری از آن چه بر کنش‏های اعتراضی گروهی از مردم گذشت ارائه دهند. ارزیابی نخبگان به رغم داشتن نظرگاه مشترک، دامنه‏ای وسیع از مباحث را شامل شده است: از چالش بر سر شاخص‏های یک جنبش اجتماعی، تا تشکیک بر "جنبش" سبز و ماهیت و مطالبات آن. این تحلیل ها به گفت و گویی در سطح نخبگان منجر شده است که فارغ از کارکردهای مؤثر آن، نمودی ست از درس آموزی از تجربه اخیر اصلاحات. آن جا که اصلاح طلبان فاقد برداشت‏های همگرا از پروژه اصلاحات بودند و این موجبات ضعف و فرسایش درونی آن‏ها را فراهم آورد. لذا گفت و گو بر سر مسائل اساسی جنبش سبز خواهد توانست به فرصتی برای همگرایی هرچه بیشتر دیدگاه‏های متفاوت بدل شده، و ائتلاف در مقاطع مهم را ممکن سازد.

  نوشتار پیش رو:

·         "جنبش" سبز را مفروض گرفته است.

·         جنبش سبز را مادامی کارا می‏داند که ماهیت اصلاحی برای خود قائل باشد.

·         به شدت نسبت به کارایی انقلاب بدبین است و با هر تحول بینابینی (ملغمه‏های گوناگون اصلاحات و انفلاب) مرزبندی آشکار دارد.

·         تنها بر سه بعد از ابعاد یک جنبش متمرکز است و هرگز ادعای جامعیت ندارد.

  آن چه در ادامه می رود یادداشتی ست بر اساس پیش فرض های فوق الذکر که در دو بخش، تلاش در طرح نابایسته های یک جنبش اصلاحی داشته و نسبت به وزن دهی نامتناسب به شاخص‏های آن هشدار می‏دهد.

I. سازماندهی

  سازماندهی را "انسجام نیروهای درگیر در جنبش، حول محورهایی وحدت بخش، در راستای نیل به اهداف" تعریف کرده اند. از آن جا که هدف گذاری برای یک جنبش اجتماعی مفهومی ابتدایی تر نسبت به مبحث سازماندهی به شمار می رود، لذا نقطه افتراق یک جنبش با ماهیت اصلاحی با سایر انواع جنبش‏های اجتماعی _از حیث سازماندهی_ آن جاست که صحبت از "محورهای وحدت بخش" و "نیروهای درگیر در جنبش" به میان می آید. پرسش اساسی این است که یک جنبش اصلاحی کدام نیرو از نیروهای اجتماعی را درگیر کرده و آن‏ها را حول چه محورهایی وحدت می‏بخشد؟

  بیش از ورود به پاسخ این پرسش باید این نکته را مورد توجه قرار داد که صرف "انسجام" برای یک جنبش اصلاحی فضیلت نیست. انسجام مادامی فضیلت محسوب می‏شود که جنبش نیروهایی را درگیر کند که همگرا با اهدافی باشند که در افق استراتژی خود در نظر دارد. همچنین این انسجام باید حول محورهایی صورت پذیرد که ناهمبسته با این اهداف نباشند. چرا که هرگونه نیروی ناهمگرا و عامل ناهمبسته وحدت بخش می‏تواند ناهمگونی در جنبش را به همراه داشته باشد و ماهیت و حتی موجودیت آن را تهدید کند.

● نیروهای درگیر

  اگر عزم بر تغییر را مستلزم باور به آینده بدانیم، ترس از آینده موضع گیری ما در قبال آن را در پی خواهد داشت. لذا هر جنبش اجتماعی ناگزیر از تقویت این باور به واسطه مکانیزمی ست که این مکانیزم بسته به ماهیت جنبش و نظرگاه طبقاتی آن متفاوت است. اریک هوفر در فصلی از کتاب "مرید راستین"، که سرشت جنبش‏های توده‏ای را مورد مطالعه قرار می‏دهد، به بررسی هویت و رفتار گروه‏های اجتماعی ای می‏پردازد که مستعد جذب در جنبش‏های توده‏ای می‏باشند. هوفر گروه "مطرودان، مجرمان و شکست خوردگان" را چنین معرفی می‏کند: "آنان هیچ حرمتی برای وضع موجود قائل نیستند. آنان زندگی و زمانه خود را تباه و درمان ناپذیر می‏دانند و مترصدند قالب و چارچوب هر دو را در هم شکسته و نابود کنند. این جا می‏توان به بی پروایی و تمایل آنان به ایجاد آشوب و هرج و مرج پی برد." وی هم چنین در تشریح محافظه کاری عمیق حاکم بر برخی گروه‏های اجتماعی فرودست می‏نویسد: "برخی تهیدستان در حلبی آبادهای شهری به وضعیت منحط و پاشیده خود قانع‏اند. آنان از فکر زندگی بیرون از لجنزار آشنای خود، دستخوش هراس می شوند. حتی تهیدستانی که فقرشان دیرپاست، بی حرکت می‏مانند." هوفر مکانیزم جذب این گروه‏ها را در جنبش‏های توده‏ای "مکانیزم تخدیر" می‏خواند. اما این پرسش مطرح است که آیا گروه‏های اجتماعی از این دست می‏توانند مخاطب یک جنبش اصلاحی قرار گیرند؟

  مطابق با تصویر هوفر از گروه‏های اجتماعی مانند تهیدستان، تقویت باور به آینده و غلبه بر محافظه کاری این گروه‏ها جز از طریق ارائه جلوه‏هایی اغراق آمیز از چشم اندازها و دستاوردهای آینده، و تلقین این باور که حذف رژیم سیاسی موجود با آلترناتیوی منجر خواهد شد که عمده مشکلات به واسطه خیراندیشی آن حل شدنی ست، ممکن نخواهد بود. لذا این مکانیزم آشکارا در تقابل با ایده اصلاح قرار می گیرد که در آن آلترناتیو مطلوب ابداً در قالب "یوتوپیا" مطرح نمی‏شود. گفتمان حاکم بر یک جنبش اصلاحی مشکلات را در سه دسته عمده اساساً لاینحل، مشکلات ساختاری و مشکلات ناشی از تصمیم گیری تقسیم بندی می کند. این گفتمان تلاش دارد با تدوین رویه‏هایی کارا تا حدودی مشکلات ساختاری و مشکلات ناشی از تصمیم گیری را مرتفع سازد، اما در قبال مشکلات لاینحل عملاً بی موضع بوده و آن‏ها را به مثابه دردهایی درمان ناپذیر تحمل می‏کند. طبیعی ست چنین گفتمانی در تقابل با یوتوپیای آرمان گرایان قرار می‏گیرد که در آن انسان "اَبَر انسان" تعریف شده و تمامی مشکلات حل شدنی تصور می‏شوند. لذا جنبش اصلاحی از استفاده چنین مکانیزمی حذر داشته و در عمل جاذبه‏ و توانایی چندانی برای غلبه بر محافظه کاری گروه‏های اجتماعی این چنین نخواهد داشت.

  تمایل به هرج و مرج ویژگی دیگری ست که هوفر در الگوی رفتاری گروه‏های اجتماعی چون مطرودان و شکست خوردگان به آن اشاره می کند. تمایل به هرج و مرج در منافات با الگوی رفتاری یک جنبش اصلاحی قرار دارد. یک جنبش اصلاحی اگرچه بر سر اهداف خود سرسختانه می‏ایستد، لیکن هرگز خشونت را به عنوان گزینه برتر نمی‏شناسد و از مبارزه خشونت آمیز بر سر رسیدن به اهداف خود اجتناب می‏ورزد. مسلماً چنین الگویی که بر روش‏های مدنی، مسالمت آمیز و سنجیده تأکید دارد، نمی‏تواند برای گروههای اجتماعی مذکور، که خشونت را همچون مسکنی برای آلام بی‏نهایت خود می‏بینند، باور امید به همراه داشته باشد.

  به طور کلی این نوشتار بر این باور است که یک جنبش با ماهیت اصلاحی، اگرچه ارتباطی فعال با خرده جنبش‏ها داشته و اهداف آن تا حدودی مطالبات بخش‏های محذوف را هم در بر می‏گیرد، مع هذا بر طبقه متوسط تمرکز داشته و هرگز در پی جذب حداکثری توده‏ها نیست. این تمرکز ناشی از تطابق عقلانیت حاکم بر جنبش با عقلانیت طبقه متوسط است. ریسک پایین کنش در یک جنبش اصلاحی و هم چنین دستاوردهای محتمل‏تر _در قیاس با سایر اقدامات برای تغییر_ در انطباق کامل با عقلانیت سودگرا و محتاط طبقه متوسط قرار دارد. به علاوه، شکل گیری ایده اصلاح در بستر انسان‏هایی معمولی ست که به تعبیر مرتضی مردیها "کم می‏توانند" و تا حد زیادی از حماسه و هیجان خالی شده‏اند. طبقه متوسط واجد چنین ویژگیهایی ست و جنبش اصلاحی متکی به چنین افرادی.

محورهای وحدت

  مطابق با نظریه "تقارن"، یکی از سه شرط لازم انقلاب، عمومیت یافتن انتساب تمامی مشکلات به رژیم سیاسی موجود است. این باور که توسط "مکتب کینه‏توزی" ترویج می‏شود، نفرت مشترک را _که فراگیرترین و البته مبتذل‏ترین عامل وحدت است_ بن مایه اتحاد ناهمگن‏ترین عناصر قرار می‏دهد. مکتب کینه‏توزی هر گونه مراوده و چانه‏زنی با حاکمیت را محکوم، و از آن به کند کردن تیغ نفرت و عاملی در راستای ایجاد تفرقه تعبیر می‏کند. مواجهه این مکتب با رژیم سیاسی موجود، مواجهه با اصلی ترین مانع بر سر رفع مشکلات است. چرا که آن را منبع مشکلات قلمداد کرده و رفع مشکلات را نتیجه طبیعی رژیم سیاسی مستقر می‏داند. لذا به پشتوانه تفرت مشترک در پی مانع شکنی برآمده و آن را به عنوان مطالبه اصلی کینه‏توزان، تا سرحد انقلاب پیش می‏یرد.

  در مقابل این مکتب ایده اصلاح مطرح است. جنبش اصلاحی، بر پایه این ایده، باور مطلق "خیر/شر" را در ذهن نیروهای درگیر خود در هم می‏شکند و از قدرت و مسئولیت دولت تصور محدودتری ارائه می‏دهد. این جنبش اگرچه درجه‏ای از خطاکاری را برای دولت _به عنوان پدیده‏ای انسانی_ قائل است، اما این اعتقاد به خطاپذیری _حتی در درجات بالا_ ابداً به باوری مطلق منجر نمی‏شود. باور مطلق از خطاکاری نظام سیاسی حاکم می‏تواند از معترضین مشتی کینه‏توز بسازد که امکان گفت و گو را منتفی کرده، و کنش‏های جمعی خود را معطوف به مانع شکنی خواهند کرد. حال آنکه جنبش اصلاحی _به تعبیر اشمیتر_ خود را در شطرنجی چندسطحی می‏بیند که در آن تلاش دارد ضمن استفاده از نیروی مدنی چنبش (به عنوان مهره‏های سفید)، با مراوده و چانه زنی با حاکمیت، رویه‏ای را تدوین کنند که طی آن فضای سیاسی کشور رفته رفته رقیق‏تر، و میدان رقابت نیروهای سیاسی با شعاعی فزاینده فراخ‏تر گردد. بعید نیست در این رویه برخی مهره‏های سیاه (*) محافظت شده باقی بمانند و برخی خانه‏ها ممنوعه، لیکن نتیجه فضایی لطیف‏تر است که که فرهنگ عمومی سیاسی کشور را تدریجاً دموکراتیزه کرده، و میدان رقابتی که شعاع فزاینده آن غالب نیروهای سیاسی را اندک اندک در بر خواهد گرفت. این شکل از گذار اگرچه با گذار دفعی آرمان گرایان در تضاد است، اما استقرار پایدار دموکراسی و مصونیت از مضار انقلاب را در پی خواهد داشت.

  نکته دیگر در باب نفرت کارکرد باورنکردنی آن در اتحاد نیروهاست. تجربه نفرت بر خلاف تجربه عشق که به غایت فردی ست، تجربه‏ای ست که به طرز شگفت آوری مستعد عمل جمعی می‏باشد. فرد متنفر همواره در پی متحدی برای مقابله با منفور است که این امر احتمال اتحاد عناصری ناهمگون را در پی خواهد داشت. مطابق با آن چه در بخش پیشین رفت، ناهمگونی برای جنبشی اصلاحی که سودای جذب حداکثری ندارد ابداً مطلوب نیست و حتی می‏تواند تهدیدی برای ماهیت آن بوده و فروکش کردن آن را در پی داشته باشد. لذا نفرت مشترک یا هر عامل اینچنینی که بالقوه نتایجی در تعارض با اهداف جنبش اصلاحی را اقتضا می کنند، نمی‏توانند محور وحدت جنبش‏های اصلاحی قرار گیرند و از همواره باید از توسل به آن‏ها همواره باید اجتناب شود.

 

(*) از سیاه به معنای شر تعبیر نشود. این عبارت به منظور تأکید بر کنشگر بودن مهره های سفید (نیروهای جنبش اصلاحی) و واکنشگر بودن مهره های سیاه (طبقه حاکمیت) مراد شده است.

 نوشته شده توسط حمیدرضا قوچانی |  
دموکراسی در حضور اتوریته

  نوشته ای برای وبسایت انتخابات آزاد

  رابطه مرید-مرادی از آشناترین روابط سنت ماست. رابطه ای مبتنی بر نوعی غرق شدگی و خویشتن سپاری برای رسیدن به غایتی استوار. گونه ای از ارتباط که در آن حقایق در میان حجت هایی جاودان قابل جستجوست. حجت هایی که به طور عام در دسترس نبوده و دسترسی به آن ها به نخبگانی ارجاع می شود که دعوی شناخت آن حجت ها را دارند. ضرورت آگاهی آن نخبگان را تشخص بخشیده، و دستورها، قضاوت ها و تصمیمات آن ها را به صفت "نهایی" وصف می کند. اینجاست که اتوریته بروز یافته و بدل به یکی از اصلی ترین محورهای زندگی ما می شود.

   از دیرباز فضایی قدسی بر فرهگ ما حاکم بوده است. این فضای قدسی از نوسازی دوران پهلوی لطمه بسیار دید. این جراحت ما را - که جز در فضای قدسی یارای زیستنمان نبود - علی القاعده به بازآفرینی آن فضا واداشت. لذا تئوری ای که به تعبیر بشیریه "مفاهیم آمریت و شهروندی را در معنای مدرن آن تحت الشعاع قرار می دهد"، دست بالا را پیدا کرد و اتوریته مطلق بار دیگر بدل به محور اساسی شئونات و مناسبات عرفی و قدسی گشت. (بشیریه، حسین،دیباچه ای بر جامعه شناسی ایران، نشر نگاه معاصر)

   متن پیش رو اشاره ای اجمالی به علت عمده پیدایش اتوریته داشته و سازگاری آن با دموکراسی را در حد توان مورد سنجش قرار می دهد.

پرسشگری مدرن

   به منظور تعریف مدرنیته، در راستای بحث خود، این توصیف را از مجتهد شبستری به عاریت می گیرم که: "تجدد انفجار گستره زندگی آدمی ست". (مجتهد شبستری، محمد، تأملاتی در قرائت انسانی از دین، انتشارات طرح نو)  این دینامیک حیاتی زندگی انسان مدرن را دچار نوعی "بعد یافتگی" مدام می سازد. بعد یافتگی به این معنا که از وجوهی از زندگی انسان کشف حجاب می شود که ابداً در جهان پیشامدرن قابل رؤیت نبودند. این خصیصه زمانی در زندگی انسان مدرن تجلی یافت که جهان خارج به طور مداوم زیر سؤال می رفت و جهان درونی فرد نیز دائماً پیچیده تر می شد. این پیچیدگی حیرتی را منجر شد که به "پرسش" در همه شئون زندگی شخص تشخص بخشید. در چنین موقعیتی شناخت جز با حیرت به پرسش درآمده قابل تصور نیست و - به شرط حصول - از جنس "یقین حدی" ست. یقین حدی به این تعریف که از جنس اعتقاد ناپرسیده نبوده و همواره تردید را به عنوان حلقه دوام بخش چرخه پرسشگری به رسمیت می شناسد.

حیرت - پرسش - یقین حدی - تردید - حیرت


   این بعد یافتگی و پرسشگری انسان مدرن در تقابل آشکار با جامعه اتوریته محور است. جامعه ای که در آن هستی آدمی یک سویه، و با المان تابعیت از اتوریته مطلق تعریف می شود. در ادامه به چگونگی تداوم حیات اتوریته مطلق در دنیای جدید خواهیم پرداخت.
جعل معنای پرسش
   انسان فارغ از معنای متعالی پرسشگری و موقعیت تاریخی ناگزیر از پرسش به منظور تکمیل معناهای هستی بخش و جهت گیری های اجتماعی ست. حال که پرسشگری مدرن، بنا به آنچه رفت، مشروعیت اتوریته در زندگی شخص تابع را به چالش کشیده و اتوریته مطلق را در خطر فروپاشی قرار می دهد، فرهنگ تابعیت دو معنای عمده برای پرسش جعل می کند تا حیات و محوریت خود را تداوم بخشد.    نخستین نمود از پرسشگری مجعول در جوامع اتوریته محور "خبرجویی"ست. آن گاه که تمنای آگاهی در فرد جلوه گر می شود، فرد به مرجعی صاحب خبر – که ضامن هدایت جمعی ست - توسل می یابد تا به واسطه آن خبر – که ابداً شکی در آن نیست و مصداق حقیقت ناب است - نیاز فرد به آگاهی مرتفع گردیده و شناخت حاصل شود. لذا آگاهی ناشی از خبر مرجع، جهت گیری فرد در قبال انتخاب های ناگزیر از زیست اجنماعی را تعیین کرده و معناهای زندگی شخص به واسطه این رهجویی تکمیل می گردد.    این نمود از پرسشگری در قیاس با معیار پرسایی – که در بخش پیشین فرض شد - نمودی خطی و ناقص است. فرآیند خبرجویی اگرچه منبعث از نوعی حیرت است، اما شک در خبر در آن به رسمیت شناخته نشده و چرخه پرسایی را به فرآیندی خطی و ناقص بدل می کند. فرآیندی که ضمن ارضای حیرت، متعاقباً اتوریته مطلق را از پرسش مصون می دارد.    "توجیه ذهنی" نمودی دیگر از پرسایی مجعول است. از آن جا که در جوامع اتوریته محور جهان و قواعد آن رمزآمیز باور می شود و رمزگشایی از آن با وحشتی درونی شده عجین گشته است، لذا پرسش در شکل ابزاری برای استحکام بیش از پیش یقین های دیرپا نمود پیدا می کند. لذا فرد با پاسخ از پیش مقدر شده اتوریته مطلق، معناهای هستی بخش خود را موجه ساخته و تصمیمات خود را با عقلی استوار توجیه می کند.    اگر شابلون پرسشگری مدرن بر نمود توجیه ذهنی بگذاریم، آن را نمودی ناقص و مجعول خواهیم یافت. مجعول از آن جهت که پرسش عوض آن که ناشی از هدایت حیرت باشد، محصول اجتناب از وحشت است. نقص این نمود از پرسایی نیز –همچون نمود پیشین- قائل نبودن به سهم شک در شناخت حاصل از پرسش است. لذا توجیه ذهنی در ذات خود از معنا تهی ست و تنها صورتی بزک شده از تسلیم محض به عقل اتوریته مطلق است.
دموکراسی در حضور اتوریته مطلق
   در دنیای مدرن آزادی معادل "انتخاب نامشروط" تعریف می شود. با این تعریف، انسان جدید در مواجهه با موقعینی ست که انتخاب را مطلق تلقی نموده و اتوریته را بر نمی تابد. ایده دموکراسی اساساً ترجمه ای ست از این تعریف در حوزه های مختلف زیست اجتماعی. دموکراسی در حوزه سیاست مدعی تحقق آزادی با مکانیزم انتخابات آزاد است. مکانیزمی که بر پایه "برابری مدنی" ست. دموکراسی همچنین با تعریف مفهوم "مسئولیت" دوجانبه برای طرفین انتخاب کننده و شونده، از لاابالیگری – که کابوس آزادی ست - اجتناب می کند.    از سوی دیگر در جوامع اتوریته محور قصه متفاوتی در حال روایت است. در این نوع جوامع "تبعیت" از اتوریته مطلق به عنوان ارزش برتر تبلیغ می شود. تابعیتی که تنها در بطن "ساخت سلسله مراتبی" تحقق می یابد. چرا که فرد تابع تنها در دل چنین ساختاری ست که حق جهت دهی اعمال خود را به اتوریته مطلق می دهد. این ساختار طبعاً محصول ناپرسیدگی اتوریته، با مکانیزم جعل و تحریف در معنای پرسش است. چرا که پرسشگری نوعی از برابری مدنی برای شخص پرسشگر و مخاطب ایجاد می کند که تهدیدی عمده برای تداوم سلسله مراتب به شمار می رود. همچنین در جوامع اتوریته محور شخص مطیع  با انتساب اعمال خود به اتوریته مطلق، خود را از هر مسئولیتی مبرا می سازد. چرا که انسان تابع خود را نه به عنوان فردی قابل ارزیابی، بلکه به مثابه "عامل اتوریته" می بیند و یکسره بر چگونگی انطباق با انتظارات اتوریته تمرکز دارد.    درمجموع ساختار جوامع اتوریته محور – با محوریت اتوریته مطلق – دموکراسی را در ذات خود امتناع می کند. چرا که اصول بنیادین آن ها از جمله تابعیت، ساختار سلسله مراتبی و عاملیت، با مفاهیم پایه ای دموکراسی نظیر انتخاب، برابری مدنی و مسئولیت در تناقض است.
فقدان اتوریته و بروز بحران
   همانطور که در بخش پیشین رفت، دنیای جدید دنیای فروپاشی اتوریته هاست و انسان مدرن در مواجهه تمام قد با انتخاب مطلق. این فقدان اتوریته می تواند به نوعی موجب بروز بحران هویت در فرد شود. به طور مثال مسلمانی را در نظر بگیرید که - به تعبیر مجتهد شبستری – به پیامبر همان طور نگاه کند که به فردوسی... این فرد چگونه می تواند ادعا کند که مسلمان است؟! (شبستری، محمد، تأملاتی در قرائت انسانی از دین، انتشارات طرح نو) اینجاست که در فقدان اتوریته "از خود بیگانگی" بروز می یابد. شکلی از بحران هویت که اجتناب از آن تنها در سایه گزینشگری در مدرنیته و بازسازی سنت ممکن است. چرا که انکار هر یک در واقع انکار خود فرد است.    تعمق در بخش های پیشین، ذهن ما را متوجه این نکته می سازد که امتناع دموکراسی در جوامع اتوریته محور ناشی از نفس اتوریته نیست. بروز این تناقض عملاً ناشی از ناپرسیدگی اتوریته مطلق، به واسطه جعل در معنای پرسش و اخلال در معنای پرسشگری ست. لذا اتوریته باید از جایگاه "بی تفاوت از پرسش" نزول کرده و از صفت زاید "مطلق" پیراسته شود. با حذف رویکرد بی تفاوتی نسبت به پرسش، پرسشگری ساختار سلسله مراتبی را در هم شکسته و نوعی از برابری مدنی را تولید می کند که در آن اتوریته در برابر اعمال خود پاسخ گو و مسئول است. همچنین، پیراستگی اتوریته از صفت مطلق نیز درجه ای از خودمختاری غصب شده فرد را به وی بازمی گرداند تا از این پس تابعیت بخش عمده ای از سهم خود را به انتخاب دهد.    در چنین شرایطی ست که مفاهیم عمده دموکراسی در جامعه تعالی یافته، همسازی قابل ملاحظه ای میان اتوریته و دموکراسی پدید آمده، و ظرفیت عظیمی برای برگزاری انتخابات آزاد در جامعه ایجاد می شود.
 نوشته شده توسط حمیدرضا قوچانی |  
انتخابات در نیمه دیکتاتوری ها

نوشته ای برای وبسایت انتخابات آزاد:


دیکتاتوری های نیمه آنگاه فرصت ظهور یافتند که ایده دموکراسی به عنوان ایده ای برای زیست مطلوب مقبول افتاد. رژیم هایی که هستی دیکتاتوری خود را به زیور انتخابات آراسته و با سیمایی چند حزبی در صدد القاء موجودیتی دموکراتیک از خود هستند. نیمه دیکتاتوری ها ابداً دیکتاتوری هایی ناقص نیستند. هر چند به لحاظ سنخ شناسی از سایر اصناف دیکتاتوری متمایزند. وجه ممیز دیکتاتوری های نیمه با سایر گونه های دیکتاتوری رویکرد آن ها به مقوله "انتخابات" است.

دیکتاتوری های یکه سالار (auto-dictatorship) با امتناع از برگزاری انتخابات، "ساماندهی اراده عمومی" و "احیاء شرایط کشور برای استقرار دموکراسی" را دستمایه مشروعیت خود قرار می دهند. از سوی دیگر، دیکتاتوری های انحصارطلب انتخابات را تنها همراه با یک حزب،یک لیست و یا یک نامزد، به صورت کاملاً غیر رقابتی برگزار می کنند. این در حالی ست که نیمه دیکتاتوری ها با تاسی متقلبانه در انتخابات بازی می کنند و با برگزاری انتخاباتی چند حزبی و نیمه رقابتی و مطلقاً کنترل شده چهره ای دموکراتیک از دیکتاتوری محجوب خود ارائه می دهند. رویکردی که از کاربست مداوم خشونت امتناع می ورزد، و مشروعیتی مضاغف را در قیاس با سایر گونه های دیکتاتوری برای نیمه دیکتاتوری ها به ارمغان می آورد.

رویکرد گزینشی به دموکراسی

دموکراسی را خواه به قامت یک کل منسجم تصویر کنیم و خواه به صورت یک مجموعه، آن را شاخص هایی ست که سنجش ماهیت دموکراتیک راژیم ها را میسر می سازد. شاخص های "عینی" که بیشتر ناظر به وجوه کمیت پذیر دموکراسی هستند و دست بالا را در مطالعات دموکراسی سنجی دارند. و شاخص های "ذهنی" که بیشتر ناظر بر ویژگی های کلی می باشند. در این بین ممکن است شاخص های عینی مخدوش بوده و امکان داوری در باب ماهیت نظام های سیاسی را منحرف کند.از این رو نیمه دیکتاتوری ها درصددند با توسل به این ضعف عمده ملاک های عینی، با اتخاذ رویکردی گزینشی نسبت به شاخص های عینی دموکراسی و تئاتریزاسیون عرصه انتخابات، هستی دیکتاتوری خود را ردایی دموکراتیک بپوشانند. لذا با اعمال محدودیت بر قدرت مقامات دولتی منتخب، اتخاذ رویه ای به دور از انصاف و بی طرفی در هدایت و اجرای انتخابات، و همچنین کنترل رقابت میان احزاب سیاسی، انتخاباتی در نازلترین سطح رقابت برگزار می کنند که البته نتایج آن معمولاً به طور قابل ملاحظه ای از اولویت های مردم دور بوده و اساساً انتقال قدرتی در آن صورت نمی گیرد. حال آنکه رژیم های نیمه دیکتاتوری به دلیل کاربست دائم اجبار، جانبداری و سوء استفاده های گسترده انتخاباتی، از یک نظام دموکراتیک بسیار دور بوده و برگزاری انتخابات ابداً نمی تواند واقعیت سلطه اقتدارگرایی آن ها را پوشش دهد.

روند هدایت انتخابات

گر چه همواره از انتخابات به "فرایندی معین" برای رسیدن به "نتایجی نامعین" تعبیر می شود، اما در رژیم های نیمه دیکتاتوری غالباً این سیر وارون طی می شود. به این توضیح که همواره انتخابات در راستای رسیدن به نتیجه معین و مطلوب حاکمیت دستخوش سوء استفاده ها و دستکاری های گسترده قرار می گیرد. اقداماتی که انتخابات را از معنا تهی می کند؛ اما چه باک رژیمی را که فارغ از معنا، نفس انتخابات برایش حائز اهمیت است. چرا که اساساً انتخابات از آن رو در رویه سیاسی نیمه دیکتاتوری ها به رسمیت شناخته می شود تا تأییدی باشد بر مشروعیت آن "نتایج معین".

آنچه در پی می آید مختصری ست از اقدامات نیمه دیکتاتوری های مکزیک، برزیل، مالزی و اندونزی به منظور هدایت و کنترل جریان انتخابات:

● اعمال محدودیت بر احزاب رقیب از طریق:

1) بازداشتن احزاب رادیکال از شرکت در انتخابات (مکزیک و اندونزی) بدین منظور در اندونزی صلاحیت صدها نفر از نامزدهای اپوزیسیون رد شد.

2) فشار برای ادغام احزاب از طریق تغییر قانون (برزیل و اندونزی) در برزیل دولت تداوم فعالیت هر حزب را منوط به حمایت 20 سناتور و 120 نماینده مجلس از آن نمود. این قانون اپوزیسیون را ناگزیر از ساماندهی خود در قالب یک حزب واحد کرد.

3) منع قانونی ایجاد شعبات حزب در روستاها (مکزیک و اندونزی) در اندونزی حاکمیت این قانون را به بهانه دور نگه داشتن توده های روستایی از جنجال های سیاسی زودگذر اجرا می کرد.

4) اختیارات قانونی دولت برای انحلال نهادهای مدنی و احزاب (مالزی)

5) منع احزاب از جلب آراء بر اساس مذهب (اندونزی)

● تضمین غیر رقابتی کرسی های پارلمان و سنا (اندونزی و برزیل) 100 کرسی پارلمان برای مردان نظامی غیر منتخب در اندونزی رزرو، و در برزیل رژیم ثلث کرسی های سنا را به صورت غیر رقابتی برای خود تضمین کرد.

● جذب رؤسا و رهبران روستایی و محلی (اندونزی و مکزیک) در مکزیک رهبران محلی در ازای بهره گیری از فرصت های حمایتی دولت، دست به بسیج سیاسی آراء مناطق خود می زدند. در اندونزی نیز رؤسا و سرکرده های روستایی در قالب کارمندان دولتی و یا سرشاخه های منطقه ای حزب حاکم جذب می شدند.

● اجرای پروژه های توسعه محلی و روستایی (مالزی، اندونزی و مکزیک) در اندونزی از وزارت کشور به عنوان یک ماشین حمایتی جلب آراء روستا از طریق پروژه های عام المنفعه استفاده می شد.

● بسیج ادارات دولتی (اندونزی) رأی دادن به حزب گلکار رسماً برای کارکنان دولت اندونزی الزامی بود.

● تقسیم بندی غیرمنصفانه و جهت دار حوزه های انتخاباتی (مالزی) این اقدام راه حلی برای افزایش نمایندگان مالایی در پارلمان بود که بعدها توسط رژیم سنگاپور نیز مورد استفاده قرار گرفت.

● بازداشت های پیشگیرانه (مالزی) دستگیری بیش از صد تن از مخالفان در سال 1987 نمونه ای از این بازداشت ها در مالزی ست.

● اعمال سانسور بر مطبوعات و ارائه تصویری مثبت از حزب حاکم،ضمن نقد یکجانبه اپوزیسیون، از طریق انحصار رسانه ای دولت (همه)

آینده نیمه دیکتاتوری ها

آینده نیمه دیکتاتوری ها همچون سایر رژیم های غیر دموکراتیک برآیندنحوه برخورد رژیم و اپوزیسیون در مواجهه با شرایط بحرانی ست. شرایطی که فارغ از خاستگاه اجتماعی و یا حکومتی، پایه های اصلی قدرت اعم از مشروعیت ایدئولوژیک، تضمین منافع نخبگان، استیلا و قدرت، و کارکرد اجتماعی را مورد تهدید قرار می دهند. اصولاً رفتار حاکمیت در شرایط بحرانی ناشی از وضعیت آن در قبال اپوزیسیون است:

1)استیلا و چیرگی رژیم بر اپوزیسیون

2) توازن قوا

3)از هم گسیختگی و شکنندگی رژیم در برابر اپوزیسیون سازمان یافته

در شرایط چیرگی نظام غالباً نمی توان چشم انداز فروپاشی یا گذار دموکراتیک را برای دیکتاتوری های نیمه متصور بود. در این وضعیت، بحران ها معمولاً با توسل به خشونت عریان ویا ارعاب (بدون به کارگیری خشونت و با درونی کردن ترس) سرکوب می شوند. اپوزیسیون در سایه دیکتاتوری یکپارچه و مقتدر، ناتوان تر از آن است که بدیلی برای حکومت باشد. اما تداوم این شرایط چهره دموکراتیک نیمه دیکتاتوری ها را ملکوک می سازد. چرا که اپوزیسیون را با ضعفی فزاینده مواجه ساخته و آن را از ایفای نقش سنتی خود به منظور اعتبار بخشیدن انتخابات باز می دارد. تداوم وجهه دموکراتیک رژیم و کاهش نارضایتی ها (نارضایتی هایی که در مواردی حتی منجر به تشکیل احزاب زیرزمینی و جنبش های زودگذر چریکی می شود) تنها در گرو بازسازی اپوزیسیون از طریق اعمال پاره ای اصلاحات، از سوی نخبگان حاکم، در رویه جاری رژیم است. اصلاحاتی که در مراحل اولیه می تواند موجبات تشکیل اپوزیسیونی منسجم و با ایدئولوژی و رهبری مسلط را، به رغم تمایل حاکمیت، فراهم آورد. اپوزیسیونی که قادر به ساماندهی نارضایتی ها در قالب اعتراضات بوده و شرایط را از وضعیت (1) به وضعیت (2) یا (3) تغییر می دهد. در این شرایط فروپاشی یا گذار دموکراتیک دیکتاتوری های نیمه دور از تصور نیست.

به طور کلی آینده نیمه دیکتاتوری ها در گرو ابتکارات نخبگان حاکم در شرایط بحرانی ست. چرا که در شرایط عادی علی القاعده گشایشی از طریق انتخابات حاصل نمی شود و مشارکت های غیرانتخاباتی نیز اساساً مجال بروز نمی یابند. چرا که این نوع مشارکت ها به طور غیرقابل انکاری با عنصر "خلاقیت" همبسته اند. خلاقیتی که محصول آزادی های فردی ست، و آزادی ها که کیمیای نیم دیکتاتوری ها!

منابع

1) بروکر ، پل، رژیم های غیردموکراتیک، علیرضا سمیعی اصفهانی،انتشارات کویر، 1384، چ دوم

2) بشیریه، حسین، آموزش دانش سیاسی، نشر نگاه معاصر، 1385، چ ششم

3) بشیریه، حسین، گذار به دموکراسی، نشر نگاه معاصر، 1384، چ دوم

4) بشیریه، حسین، گذار به مردم سالاری، نشر نگاه معاصر، 1387، چ اول

5) زکریا، فرید، آینده آزادی،انتشارات طرح نو، 1385، چ دوم

 نوشته شده توسط حمیدرضا قوچانی |  
انتخابات آزاد خشونت را مهار می کند

حمید رضا قوچانی، فعال دانشجویی و وب لاگ نویس مقیم ایران است. زمان را مناسب دیدیم تا نکاتی  پیرامون انتخابات آزاد را با این فعال دانشجویی در میان بگذاریم تا از این راه نگاه نسل جدید به این مقوله را دریابیم چرا که به هر حال همه ایده ها و عقاید تنها از مسیر پذیرش عمومی در ایران میگذرد و بدون ارزیابی از نظرات نسل جدید در ایران نمیتوان به رشد و نقد یک نظریه از درون پرداخت .


آقای قوچانی تصور می کنید به چه شکل می توان حول محور انتخابات آزاد کمپین برگزار کرد و اصولا گروه های سیاسی با گرایشات مختلف حول چنین کمپینی گرد هم جمع می شوند؟

از نظر من مبانی فکری دموکرسی از سوی برخی از کنشگران و گروههای سیاسی به صورت مطلق درونی نشده. متأسفانه پراگماتیسم در جهت گیری های سیاسی ما مهجور مانده. گروههای سیاسی و کنشگران ما اغلب احترامی برای اصل "بیشینه سازی انتفاع اجتماعی" قائل نبوده و تنها برای "آنچه باید"های ایدئولوژیک خود اعتبار حقیقت قائلند. حال آنکه برگزاری کمپین مفروض به عقلانیتی است که حداکثر سود را برای اجتماع همراه دارد و نه ارزشهایی که بنا بر توجیهات ایدئولوژیک باید باشند. از نظر من تنها با احترام به اصل بیشینه سازی انتفاع اجتماعی و رویکردی پراگماتیک به ابزار انتخابات آزاد است که برگزاری چنین کمپینی را ممکن می سازد.

به نظر شما انتخابات ازاد به لحاظ معرفت شناسی چگونه قابل بررسی است؟

انتخابات ریشه در نگرشی دارد که انسان را موجودی خودمختار تعریف و زندگی آدمی را به مجموعه ای از انتخاب های ناگزیر تعبیر می کند.این نگرش با فرض حکومت عقل بر اراده آدمی، ضمن ارائه تصویری آزاد از انسان، آن را موجودی مسئول می داند. این تلقی از انسان انتخابات آزاد را به مثابه ابزاری برای ارضاء خودمختاری، تأمین آزادی، بهبود کیفیت زندگی فردی و همچنین تأمین حداکثر مطلوبیت های اجتماعی معرفی می کند.

از نظر شما مولفه اصلی و حیاتی در انتخابات آزاد چیست و ایا مشارکت صرف ضمانت انتخابات ازاد است؟

انتخابات اساسأ تلاشی بی خشونت برای انتفال قدرت و تغییر سیاست های جاریست. هرچه محدودیت انتقال این قدرت کمتر و دامنه تغییرات ناشی از انتخابات وسیع تر باشد، درجه آزادی انتخابات طبعأ بالاتر است. سطح مشارکت بالا گرچه یکی از شاخصه های انتخابات آزاد است ولی ابدا به معنای صدق نقیض این قضیه نیست. کما اینکه در نظام های توتالیتر اکثریت چشمگیری از مردم در انتخابات شرکت می کنند، حال آن که انتقال قدرت صورت نمی گیرد و قدرت در انحصار گروه حاکم باقی می ماند.

اصولا برگزاری انتخابات آزاد به چه بسترها و پیش شرط هایی نیاز دارد و شما حلقه مفقوده برای برگزاری انتخابات آزاد در ایران را چه می بینید؟

من انتخابات آزاد مشروط به برابری حقوقی شهروندان می دانم. در حالی که در قانون اساسی برابری حقوقی اساسأ اصالت ندارد. لذا مقدم بر انتخابات آزاد، برابری حقوقی شهروندان با تعلیق یا تجدید نظر در بندهایی از قانون اساسی است. در چنین فضایی کاندیداتوری اپوزیسیون بلامانع، حق رأی عمومی، و انحصار نظارت بر انتخابات فاقد معنا خواهد بود.

اصولا انتخابات آزاد به مثابه استراتژی مطرح است یا تاکتیک؟

فرض انتخابات آزاد به مثابه استراتژی ابدأ نمی تواند ضامن تحقق مطالبات نیرو های تحول خواه باشد. من از این نگرش به وازکتومی سیاسی تعبیر می کنم. چرا که این فرض فاقد تمرکز کافی بر سایر وجوه دموکراسی اعم ازمسئولیت مدنی قاعده هرم اجتماعی و مشارکت فعال غیر انتخاباتی بوده و از رخوتی پنهان رنج می برد. ضمن این که این نگاه استعداد بازتولید قرینه خود را دارد. چنان که نمونه های تاریخی آن قابل استناد است. در نقطه مقابل تلقی تاکتیکی از انتخابات آزاد، ضمن اشراف بر نامعین بودن نتایج انتخابات، با ابزار انتخابات به جستجوی مدام دموکراسی می پردازد. این نگرش گرچه انتخابات آزاد را فضیلتی مدنی می داند، لیکن برای مشارکت مدنی به معنای عام، و احساس وظیفه مدنی وزن بیشتری قائل است.

نقش نهادینه شدن و تن دادن به انتخابات آزاد و خشونت زدایی از یک جامعه در چیست؟

اصولأ دموکراسی را تدبیر بشر برای مهار خشونت است. آنجا که خشونت از حاکمیت حقیقت عاجز ماند، دموکراسی سر برآورد تا به دور از داعیه حاکمیت حقیقت، مصلحت اجتماعی را به تخت بنشاند. هر چه انتخابات آزادتر و لوازم آن مهیا تر باشد، ناگزیر وزن اجتماعی گفتمان های خشونت طلب کمتر و خشونت طلبان مهجور ترند. من روی "مهجورترند" تأکید دارم، چرا که حتی خشونت زدایی مطلق از جامعه دموکراتیک آرمانی را هم ممکن نمی دانم. با بسط دموکراسی خشونت از رفتار خشونت طلبان به افکار آن ها منتقل شده و گفتمان هایی با خشونتی پنهان شکل می گیرد. گفتمان هایی که بعضأ با اقبال عمومی مواجه شده و انتخابات آزاد فرصت بازتولید آن ها را در عرصه عمومی می دهد.

علت گسترش گفتمان انتخابات آزاد در ایران برای داشتن ایرانی آزاد در چیست؟

گفتمان مبتنی بر انتخابات آزاد تجربه ای تازه با ریشه های متفاوت انسان شناختی، معرفت شناختی و طبقاتی تسبت به سایر تلاش های معاصر ما برای بهبود است. ظهور این گفتمان متقارن با چرخش روشنفکران ما از سارتر به پوپر، افول اندیشه های چپ، وداع با عصر انقلاب و فربه شدن گفتمان اصلاح طلبی در ایران است. من اقبال عمومی نسبت به این گفتمان را برآمده از وجوه تمایز آن با انقلاب می دانم. آنجا که وعده های بزرگ نمی دهد، یوتوپیا تصویر نمی کند، خشونت را نفی می کند و با این همه تغییرات اصولی را هم ناممکن نمی داند.

نقش سازمانهای خارجی در نظارت بر انتخابا ت چگونه میتواند باشد و اصولا سابقه این نظارت در نیا تا به حال چگونه بوده است؟

نظارت نهادهای بین المللی توانایی افزایش اعتبار یک انتخابات را دارد، لیکن ابدأ نمی تواند به تنهایی یک انتخابات را معتبر جلوه دهد. شاخص اعتبار یک انتخابات اقناع افکار عمومی در رابطه با المان هایی است که انتخابات را انتخابات می کند. لذا من انتخابات آزاد بدون نظارت سازمان های بین المللی را ناممکن نمی دانم و معتقدم تأکید بر نظارت بین المللی امری حساسیت برانگیزاست که اولویت آن در مطالبات بهبودخواهان نمی تواند به عنوان گامی مثبت در تحقق انتخابات آزاد تلقی شود.

اما در مورد پاره دیگر سؤال شما باید عرض کنم که از سال 1980 تقاضا برای نظارت نهادهای بین المللی افزایش یافت و این افزایش به حدی بود که منجر به تأسیس واحد کمک های انتخاباتی در سازمان ملل شد. این واحد بر هر سه مرحله انتخابات اعم از مبارزات انتخاباتی، رأی گیری و شمارش آرا و انتقال قدرت نظارت دارد.

نقش احزاب سیاسی در بستر سازی انخابات ازاد در ایران را چگونه ارزیابی میکنید؟ بخصوص احزاب اصلاح طلب داخلی و گروههای اپوزیسیون در خارج از ایران را چگونه ارزیابی میکنید؟

کارویژه های احزاب در شرایط استقرار دموکراسی ابدأ قابل تعمیم به خرده احزاب در شرایط گذار نیست. من عملکرد بهینه احزاب در شرایط گذار را جز عمومی کردن سیاست در جامعه نمی دانم. آنجا که با استفاده از شکاف دولت و ملت نارضایتی ها را در قالب اعتراض ساماندهی می کنند. هر چند در این میان قائل به تأثیر جدی آن ها در عرصه عمومی نیستم و اعتبار بیشتر را به کنشگران و شبکه های اجتماعی که پس از انتخابات شکل گرفتند می دهم.

منبع: وبسایت انتخابات آزاد
 نوشته شده توسط حمیدرضا قوچانی |  
مصاحبه با وبسایت گزارشگران

آنچه در ادامه می خوانید مصاحبه من با وبسایت گزارشگران  است:

مهمان این هفته سایت گزارشگران حمید رضا قوچانی، فعال دانشجویی و وب لاگ نویس مقیم ایران است. زمان را مناسب دیدیم تا نکاتی دیگر، تجربه ای دیگر و نگاهی دیگر، بخش هایی از آنچه در ایران میگذرد را با حمید رضا در میان بگذاریم و به پای صحبت با او بنشینیم.

گزارشگران: حمید رضا گرامی ضمن تشکر از دعوت ما، طبق روال همیشگی سایت در مورد مهمانان هفته، از شما خواهش می کنیم آنگونه که خود مناسب می بینید، خود را برای خوانندگان ما معرفی کنید.

قوچانی: ممنون از دعوت شما. حمیدرضا قوچانی هستم. دانشجوی مهندسی صنایع دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی. چند سالی ست با وبلاگ "تراژدی مردمسالاری دینی در ایران" به موضوعات روز سیاسی ایران می پردازم و با دوستانم در چند نشریه دانشجویی همکاری می کنم.

گزارشگران: در مورد تحول و تغییرات، بحث و تعریف های زیادی موجود است. در وهله اول خوشحال می شویم، نظر و تعریف شما را از مفهوم تحول و تغییر بدانیم.

قوچانی: در ابتدا اجازه می خواهم به منظور هدفمندی بیشتر و اختصار گفت و گو مفهوم تحول را از بعد انتزاعیش فروکاسته و به وجه کاربردی آن در دانش سیاسی محدود کنم. طبق تعریف، تحولات سیاسی اصولاً ناشی از عواملی ست که می توان آن ها را در چهار دسته عمده انقلاب، اصلاحات، انتخابات و کودتا خلاصه نمود. تحولات با تحقق اراده نیروهای تحول خواه رخ داده و بنا به خواستگاه، شدت و شیوه اعمال تغییرات دسته بندی می شوند.تحول سیاسی به معنای مدرن آن قدمتی به سابقه مفهوم مدرن دولت (دولت بر پایه آرمانها، ارزشها و مصالح عمومی) دارد.از آنجا که در دانش سیاسی جدید بنیانهای دولت (آرمانها، ارزشها و مصالح عمومی) اولی بر بقای آن تعریف شده اند، لذا دولت باید تغییر پذیر باشد. چرا که بنیانهای دولت مفاهیمی پویا و تغییر پذیر هستند. با این تعریف "اجماع ملت بر تغییر دولت" نقطه آغاز تغییر محسوب می شود.

گزارشگران: بازتاب این تعریف در میان دیگر فعالین و یا مردم چیست؟ فکر میکنید این مفهوم تا چه اندازه، در جامعه ایران به بحث گذاشته شده است؟

قوچانی: برخورد مردم با این تعبیر از تغییر بیشتر از جنبه نفی و اثبات است. پاره ای از سنت گرایان برای غلبه بر احساس ناامنی ناشی از تحولات، یکسره در مقام نفی تغییر برآمده و با غلطیدن به دامان قدرت، با توسل به ابزار قدرت به مقابله با نیروها و نهادهای تحول خواه بر می آیند. پاره تحول خواه جامعه نیز که تحقق مطالبات خود را در تغییر مداوم می داند، با بهره گیری از شرایط پس از انتخابات سعی بر مشارکت سیاسی پایدار و بسط آرمان های خود دارد.

اما بخش دیگر پرسش شما. تغییر دغدغه مدام روشنفکران ما از مشروطه تا امروز بوده. اما بحث پیرامون این موضوع اصولاً سیری پاندول وار داشته.  در مجموع  پیروزی اصلاح طلبان در دوم خرداد، نقطه عطفی در بحث پیرامون تغییر شد و آن را به موضوع محوری نخبگان و روشنفکران بدل کرد. این مباحث بیشتر در پی ارائه راهکارهایی اصلاحی، تدوین تئوری های مشارکت، ذم انقلاب و معرفی اصلاحات به عنوان تئوری غالب بود.

گزارشگران: در جامعه ایران، حرکتهای اجتماعی، چه اعتراضی باشد و چه تحول خواهانه، معمولا افت و خیزهای شدیدی دارد، علت این شدت را در چه می بینید؟

قوچانی: به عقیده من دو عامل مهمتر از سایرین به نظر می رسند. عامل اول فقدان تجربه مشارکت سیاسی ست. فقدان این تجربه عملاً مردم را از مشارکت پویا در حرکتهای اجتماعی باز می دارد  و این حرکات را بدون هیچ دستاوردی وا می نهد. چنانکه آغاز حرکتهای اجتماعی همان نقطه شروح حرکتهای ماقبل است! عامل دیگر در افت و خیزهای حرکات اجتماعی چند پارگی فرهنگی ست. جامعه ما دچار چند پارگی فرهنگی ست و عدم اجماع بر مطالبات حداقلی میان خرده فرهنگها تشدید این چند پارگی، زوال انسجام ملی، تمرکز قدرت، و در نتیجه فرود حرکتهای اجتماعی را در پی دارد.

گزارشگران: در سالهای اخیر ما شاهد حرکتهای مختلفی در ایران بوده ایم. برخی از آنان حتا طیف وسیعی را به خیابانها کشانده است ولی اگر جمعیت 70 میلیونی ایران را مد نظر داشته باشیم، اکثریت مردم را درگیر نکرده است. به نظر شما علت این عدم فعال شدن در چیست؟ اکثریت این مردم چگونه می اندیشند؟

قوچانی: متأسفانه در ایران نظامی حقوقی که در آن مشارکت معنا پیدا کند شکل نگرفته است. لذا مشارکت حداکثری مردم در فقدان نظام حقوقی تأمین کننده سلامت شهروندان خواسته ای غیر واقع گرایانه است. فراموش نکنیم عمادالدین باقی را که می گفت: " جامعه ما امروز با نسلی از دست رفته رو به روست و دیگر تحمل ریزش، تنش و کشمکش را ندارد". تحقق نظامی حقوقی با چنین ویژگی هایی پاسخی قابل اعتماد برای قسمت دوم پرسش شما نیز به همراه خواهد داشت. چرا که با تحقق چنین نظام حقوقی مردم خواهند گفت آن چه می اندیشند.

گزارشگران: در سالهای اخیر ما شاهد حضور انجمن ها، ان جی او ها و ارگانهایی بوده ایم که توسط فعالین عرصه های مختلف تشکیل شده است. بخشی وسیعی از این تشکلها، سعی دارند زندگی اجتماعی شهروندان جامعه را با وجود حداقل ها بهبود بخشند. نگاه مردم به این گونه ها تشکلها چگونه است؟ کدام اقشار خود را نزدیکتر و یا دورتر به فعالیتهای این گونه تشکیلات ها می بینند؟

قوچانی: به طور کلی به دلیل فقدان اراده مبتنی بر نهاد سازی در ساخت حاکمیت، پروسه تکوین جامعه مدنی در ایران پروسه ای ناقص و تئوری های مبتنی بر آن ناکاراست. اگر چه همین جامعه مدنی نیم بند نیز دارای کارکردها و منشاء خدماتی ست. ولی آن چه مسلم است این است که این تشکلها نتوانسته اند به صورت فراگیر جامعه را درگیر کنند. با این همه کسانی که سودای تحول دارند و تأمین مطالبات خود را در گرو مشارکت فعال و پایدار می دانند، از تشکلهای مدنی به عنوان ابزاری کارا  به منظور ایجاد تغییرات اجتماعی سود می برند. این تشکلها می توانند نقش مهمی در سازمان یافتگی اجتماعی نیروهای تحول خواه و بسط مشارکت سیاسی ایفا کنند. در سوی دیگر طیف هایی از سنت گرایان نیز با احیای جماعت های پیشا مدرن، از آن ها در جهت بسیج توده ای و مقابله با تشکلهای مدرن بهره می برد.

گزارشگران: خود شما یکی از وب لاگ نویسان بوده اید و از امکانات جدید رسانه ای استفاده کرده اید. حضور این گونه رسانه ها نه در بین فعالین عرصه های مختلف، بلکه در میان مردم چگونه است و تا چه میزان مورد بهره برداری اطلاعاتی قرار می گیرد؟

قوچانی: اگرچه بهره برداری اطلاعاتی از فضای مجازی روبه رشد داشته است ولی برد رسانه ای آن با رسانه های سنتی تر از حمله تلویزیون و مطبوعات قابل فیاس نیست که البته این به ابداً به معنای ناکارایی امکانات رسانه ای جدید نیست. البته پاسخ متقن این سؤال در گرو تحقیقات آکادمیک است و پاسخ من مصرفاً مبتنی بر شواهدی محدود و غیر قابل اعتماد است.

گزارشگران: به غیر از سئوالاتی که مطرح شد، آیا خود شما سخن دیگری با خوانندگان ما دارید؟

قوچانی: امیدوارم این گفت و گو مفید فایده واقع شده باشد.

گزارشگران: متشکریم از اینکه دعوت ما را برای مصاحبه پذیرفتید و برایتان موفقیت آرزومندیم

قوچانی: ممنون از فرصتی که در اختیارم قرار گذاشتید.

www.gozareshgar.com

 

 نوشته شده توسط حمیدرضا قوچانی |  
در مذمت دموکراسی

 آمار "خانه آزادی"در سال ۲۰۰۴ مبنی بر آنکه ۱۲۱ کشور از ۱۹۳ کشور جهان، نظام سیاسی دموکراسی را برای اداره کشور خود برگزیده اند، مؤید این ادعاست که امروزه دموکراسی، سیستمی غالب و مقبول در جهان محسوب می شود که به نوعی ضامن مشروعیت داخلی دولتها به شمار می رود. نظامی موجه و بی بدیل که از حمایت حداکثری نخبگان و رضایتمندی عامه بهره برده و از طریق شاخص های متعددی از جمله  ثبات سیاسی ، تأمین آزادیهای فردی و جمعی، حقوق طبیعی و مصلحت فردی و جمعی (هر چند به صورت حداقلی) توجیه پذیر است. با تمام این اوصاف، دموکراسی همچون سایر مفاهیم برای بقا در عرصه عمومی، ناگزیر از نقد است. چرا که پویایی دموکراسی در عرصه عمومی جز از طریق نقد مداوم و جدی میسر نیست و قرار گرفتن دموکراسی در هاله ای از تقدس می تواند عواقب نا میمون انحطاط، عدم تطابق میان نیازها و دریافتها، و در نتیجه زوال دموکراسی را در پی داشته باشد.

 

پیشینه نقد دموکراسی

 

دموکراسی در طول دوران حیات خود همواره مورد نقدها و قضاوتهای متعدد قرار گرفته است. نقدهایی که با توجه به تحول مدام مفاهیم دموکراسی بالطبع دچار دگرگونی های مداوم شده اند.

با گذر از انتقادات فلاسفه یونان از دموکراسی مستقیم آتنی و مخالفت اندیشمندان مسیحی قرون وسطی، حجم عظیمی از انتقادها را پس از انقلاب فرانسه شاهد هستیم. در این دوره، به طور شاخص "جان برک" با انتقاد از معیار قرار گرفتن رأی توده ها، خواهان احیای حکومت اشراف بود و دموکراسی را عامل تضییع سنتها و سستی اساس جامعه قلمداد می کرد.

محالفتها با دموکراسی در قرن نوزدهم با تشکیک هگل در تلقی دموکراسی از مفهوم "مردم" شکل تازه ای به خود گرفت. به اعتقاد بشیریه، فلسفه هگل اساساً با مفهوم قرارداد اجتماعی (به عنوان مبنای دموکراسی) منافات داشت. انتقادات در این دوره با نقد مارکس و انگلس که از موضعی اصلاح گرایانه مطرح شد دنبال می شد. آنها که دموکراسی لیبرال را به اندازه کافی دموکراسی نمی دانستند، در پی تحقق دموکراسی واقعی از طریق بسط سوسیالیسم در سطح جهان بودند.

نقد دموکراسی در قرن بیستم با محال توصیف کردن دموکراسی و بی ارتباط دانستن آن با واقعیات زندگی سیاسی از سوی "پاره تو" ادامه یافت. وی تمامی حکومتها را حکومت نخبگان می دانست و دموکراسی را به کارتل تشبیه می کرد. در مقابل "گاست" دموکراسی را حکومت توده ها می دانست. نظامی که نخبگان نقش هدایتی خود را در آن از دست داده اند و حکومت هوا و هوس، بدیل حکومت قانون شده است.

همزمان با جنگ جهانی دوم هایدگر ضمن دفاع از فاشیسم در برابر دموکراسی، دموکراسی را ناتوان از حل مشکلات دنیای مدرن می دانست. وی با مذموم شمردن نظام های چند حزبی، از نظام های تک حزبی به عنوان ضامن وحدت ملت تعبیر می کرد. در این میان "لئو اشتراوس"  نیز به پشتوانه مبانی فلسفه کلاسیک بر ناتوانی دموکراسی در برابر توتالیتاریسم و جنبش های توده ای تأکید می کرد.

امروز نیز همزمان با رونق وسیع فرهنگ نقد (به عنوان ابزاری کارا و ضامن تداوم مفاهیم در عرصه عمومی) نقد دموکراسی با جدیت و انسجام بیش از پیش توسط طیفهای گسترده ای از اندیشمندان پیگیری می شود. انتقادهایی که اغلب از موضعی درونی صورت می گیرد. به این ترتیب که منتقدان مبانی اصولی این نظام را می پذیرند، و لی جریان جاری آن را مطلوب نمی دانند.

 

چالش نظری دوکراسی

 

دموکراسی در لفظ یگانه و در معنا بسیار فراخ می باشد. لذا تلقی های متنوع از این نظام حکومتی، موجبات پیدایش مدلهای متفاوتی از آن را فراهم آورده است. از آنجا که اصول نقد ایجاب می کند که مفهوم مورد نقد روشن و صریح باشد تا از کژروی در نوشتار و کج اندیشی در مخاطب اجتناب شود، لذا برای موجهه با دموکراسی ناچار به مواجهه با مدلهای آن هستیم. اندیشه های مختلف مدلهای گوناگونی برای دموکراسی قائل شده اند که ما از میان آنها، مدلها متأخرکه بر اساس فلسفه نوین سیاسی است را موضوع قرار می دهیم. این فلسفه از مدلهای کلاسیک، نخبه گرا، بازاری و مشارکتی به عنوان مدلهای عمده دموکراسی نام برده و عمدتاً این چهار مدل را مورد بحث قرار می دهد.

مطابق با مدل کلاسیک، نمایندگانی از سوی مردم انتخاب می شوند و عیناً نظر موکلین خود را در امور جاری کشور اعمال کنند تا بدین وسیله منفعت عمومی برآورده شود. در مواجهه با این مدل دو ایراد عمده به نظر می رسد. نخست آنکه این الگو موضعی آسان گیرانه نسبت به تشخیص خیر همگانی توسط مردم دارد در حالی که تصمیم گیری های مردم هموار در خطر خرد بینی و خود بینی قرار دارد. در اموری که خیر جمعی نیز هویداست، در غالب موارد اقبالی از سوی مرم صورت نمی پذیرد. جیکوبز مثال افزایش مالیاتها برای تأمین کسری بودجه را برای درک بهتر این ادعا ارائه می کند. نقض جدی دیگری که مدل کلاسیک با آن روبروست تضاد و اختلاف نظر مردم در برخی مباحث است. از آنجا که در این الگو نماینده مجری محض نظرات موکلین خود به شمار می رود، در صورت بروز اختلاف نظر در میان آنها نماینده دچار استیصال می شود. چرا که از اجرای آراء موکلین خود عاجز، و ناچار به ترجیح یکی بر دیگریست.

بر خلاف مدل کلاسیک، الگوی دموکراسی نخبه گرا به نمایندگی محض کارگزار قائل نیست. در این مدل مردم نخبگانی را بر می گزینند که منفعت عمومی را تشخیص می دهند و در امور جاری کشور مطابق با نظر خودشان عمل می کنند. این مدل به تعبیر جیکوبز نوعی "آریستوکراسی انخابی" است و از مفهوم دموکراسی که همانا حکومت مردم می باشد، فاصله زیادی دارد. این مدل به عبارتی حکومت نخبگان است؛ با این تفاوت که طبقه حاکم به دست مردم برگزیده شده است. از سوی دیگر این الگو دید بسیار خوشبینانه ای نسبت به نخبگان دارد و امکان هرگونه پاسخگویی آنان را در برابر مردم منتفی می کند. چرا که در این رویه مردم موجوداتی حقیر فرض شده اند که به واسطه عدم توانایی در تشخیص حداقل ها، کفیلهایی را برای خود برگزیده اند و کدام صغیر است که کفیل خود را موردبازخواست قرار دهد؟!

مدل دیگری که از دموکراسی ارائه می شود مدل بازار است. این مدل که برگرفته از نظریه کلاسیک اقتصادی است، مردم را به تأمین منفعت فرد تشویق می کند تا پیامد ناخواسته این کامجویی و خوداندیشی بر آورده شدن نفع عمومی باشد. اشکال عمده وارد بر این رویه پیش فرض قرار دادن تناسخ روابط حاکم بر بازار و ساز و کار حاکم بر جامعه سیاسی است. چه بسا در صورت عدم تناسخ، امور ارزشی بازار به عنوان عواملی ناکارا و یا حتی ضد ارزش در جامعه سیاسی ایفای نقش کنند. ضمن آنکه این به دلیل نگاه فایده گرایانه این الگو، راه برای تجارت رأی در مجلس باز است که نتیجه بالعرض آن همانا قدرت سیاسی بیشتر توانگران نسبت به فقرا خواهد بود.

آخرین الگوی رایج دموکراسی، مدل دموکراسی مشارکتی است. در این رویه نهادهای تصمیم گیری به صورت هرم سازماندهی می شوند. به این ترتیب که در قاعده محور نماینگان زیادی از مردم (که نماینده سلیقه های مختلف می باشند) قرار گرفته و در سطحی بالاتر نماینده نماینده ها و الی آخر. ضعف عمده مدل مشارکتی اتکا به مشارکت حداکثری مرم است. در حالی که میل به مشارکت در فعالیتهای سیاسی در حداقل مردم جوامع مختلف یافت می شود و این خود می تواند حیات این الگوی تصمیم گیری را با خطر مواجه سازد. چرا که برنامه های مختلف زتدگی، کمتر اجازه مشارکت افراد (علی الخصوص در جوامع صنعتی) در نهادهای سیاسی و تصمیم گیری را می دهد.

 

و در پایان...

 

نقد مطلوبها لزوماً به معنی نفی آنها نیست. دموکراسی میراثی است ارجمند که تا زمان عدم ارائه نظام مقبول بدیل، حمایت حداکثری نخبگان را با خود به همراه خواهد داشت. ولی چشم پوشی از معایب آن، روز به روز از کارامدی آن خواهد کاست. لذا نقد دموکراسی سنتی در راستای اعتلای این نظام است که تقویت آن می تواند به پویایی روز افزون آن منجر شود. امید که در فرصتی مقتضی توشته ای در ستایش دموکراسی به زیور طبع آراسته شود.   

 نوشته شده توسط حمیدرضا قوچانی |  
ملاحظاتی در باب نقد روشنفکری

 

   دنیای افسون زدایی شده مدرن، صحنه یکه تازی "نقد" در عرصه های گوناگون قرار گرفته است و عناصر زندگی بشری برای تداوم حیات پویا در عصر کنونی نیازمند نقادی مستمر می باشند. در روزگاری با چنین المان هایی، حوزه های مقدس کمتر به رسمیت شناخته می شوند و تمامی حوزه ها برای بقا در عرصه عمومی ناگزیر از نقد هستند. بی شک جریان  روشنفکری نیز از این قاعده مستثنا نیست و روشنفکری پویا نقد مدام را طلب می کند.

 

   در این میان جامعه ما، که مؤلفه هایی از مدزنیته را در خود می یابد، خود را محروم از حق انتقاد نمی داند. گویا جریان تهمت ها و فحاشی هایی که با فردید آغاز، با آل احمد تثبیت، و با انقلاب 57 تشدید شد، جای خود را به ادبیاتی نوین می دهد و اینک منتقدان جریان روشنفکری جایگزین عابدان گوساله سامری تاریخ و خیاطان لباس جغرافیا بر تن اندیشه در عرصه نظر می شوند. اتفاق فرخنده ای که اگر قائل به اسلوب اندیشه انتقادی باشد، بالطبع می تواند نتایج فرخنده ای نیز در پی داشته باشد.

 

   جریان نوظهور نقد روشنفکری در ایران (که نمونه هایی از آن را در مجله وزین "شهروند امروز" شاهد هستیم) از ارائه تعریفی روشن، منسجم و جامع که اقبال حداکثری را به همراه داشته باشد امتناع می ورزد. این در حالیست که ارائه تعریفی با مشخصات فوق الذکر یکی از اصولی ترین مبانی تفکر انتقادی به شمار می رود و عدم ارائه آن به نوعی پریشان گویی در نویسنده و پریشان اندیشی در مخاطب می انجامد. چرا که مفهوم روشنفکر در آیینه اندیشمندان گوناگون، معانی متفاوت و گاه متناقضی را به خود می گیرد. فی المثل:

 _"سارتر" در کتاب دفاع از روشنفکران می نویسد: "روشنفکر حقیقی به عنوان فردی رادیکال، نه اخلاق گراست و نه آرمان گرا". حال آن که "بندا" در کتاب خیانت روشنفکران، روشنفکر را فردی وفادار به آرمان می داند؛ آرمانی که حفظ آن برای اخلاقیات و نوع بشر ضروری است.

_در شرایطی که "آرون" برای روشنفکر، به شرط به کارگیری حقیقت و خرد انتقادی، نقشی فراگیر و جهان شمول قائل است، "بندا" اکیداً نافی این نقش است.

_"ادوارد سعید" روشنفکر را فردی می دانست که علت وجودیش ایفای نقش نمایندگی مردم است، در صورتی که در اندیشه "دلوز" اصولاً چیزی به نام نمایندگی وجد ندارد و تنها عمل است که موجود است.

 _"فوکو" مدعی است که هرگز روشنفکری را ملاقات نکرده است، چرا که در نزد وی اصولا روشنفکر وجود ندارد. در نقطه مقابل "گرامشی" در یادداشتهای زندان تمامی انسانها را روشنفکر می داند؛ روشنفکرانی که همه آنها نقش روشنفکر را در جامعه ایفا نمی کنند.

 

  ناگفته پیداست که تلقی های گوناگون و متضاد از روشنفکر و روشنفکری، لزوم ایضاح دقیق مفهوم آن را از سوی منتقد طلب می کند. چرا که در یک نقد پویا و کارا، همه گفته ها و نوشته ها باید درست فهم شده و درست اراده شوند. امید که این جریان انتقادی در ایران، با رفع کمبود ها و حل مسائل گام در مسیر اعتلا نهد.

 نوشته شده توسط حمیدرضا قوچانی |  
او یک فاشیست است!

جامعه امروز ما را می توان جامعه ای "در حال گذار" نامید. به طور کل پروسه گذار از سنت به مدنیته مولد تغییراتی در سطح جامعه می باشد. تغییراتی که می تواند محملی برای بروز و ظهور جنبشهای فاشیستی قرار گیرد. به طور خلاصه می توان اینگونه تعبیر کرد که "فاشیسم، فرزند نا خواسته تغییر است". لذا شناخت فاشیسم (هر چند سطحی و گذرا ) ضرورتی انکارناپذیر است. چرا که ذات جنبش های فاشیستی به گونه ایست که اگر آنها را نادیده بگیریم، قدر مسلم آنها تفکر خود را به جامعه تحمیل خواهند کرد.

با ظهور دنیای مدرن و تغییر در سطح آرمانها، اندیشه ها و سبکهای زندگی بشر، عده ای بدون توجه به قابلیتهای دنیای مدرن، مبنی بر این که امکان طرح و بسط اندیشه های گوناگون اعم از مخالف و موافق را فراهم می سازد، عرصه را برای اندیشه ها و تفکرات خود تنگ دیدند. "دلتنگی" ناشی از گذشته ای از دست رفته (که ایشان را پس از تغییر جامعه در بر می گیرد) متأثر از یک وجه "رمانتیک و روحانی" است که از قضا از برجسته ترین ویژگیهای جنبش های فاشیستی به شمار می رود. این رمانتیسم، نه یک رمانتیسم احیا طلب، بلکه رمانتیسمی فاشیستی است. رمانتیسمی که "نفرت از حال" (حال = جامعه تغییر یافته) و نوستالژیا برای "گذشته ای از دست رفته" (گذشته = جامعه قبل از تغییر) از اوصاف اصلی آن به شمار می رود. از آنجا که قوه خیال در بازسازی دنیای گذشته و جدال با مدرنیته ناتوان می نماید، پشتوانه رمانتیک موجبات اقدامی عملی را فراهم می آورد. اقدامی در جهت "باز افسون" دنیایی که به قول ماکس وبر "افسون زدایی" شده است. از آنجا که این امر نا ممکن به نظر می رسد، به "خشونت" متوسل می شوند. به عبارت دیگر "تأکید بر خشونت" از ویژگی های شاخص جنبش های فاشیستی تلقی می شود. برینگتون مور، اهمیت خشونت در این نوع جنبش ها را فراتر از حد معمول خشونت در سیاست می داند. تا جایی که به پرستشی عرفانی بدل می شود و خون و مرگ جذابیتی شهوانی به دست می آورند.

با ذکر این مقدمه نه چندان کوتاه ولی سطحی، مایلم به بهانه حضور مسعود ده نمکی در خواجه نصیر، ادامه مطلب را به این "چهره شاخص جنبش فاشیستی در ایران" اختصاص دهم. فردی که با "انصار حزب ا..." در جامعه، و با "جبهه" و "شلمچه" در عرصه مطبوعات، افکار فاشیستی خود و دوستان هم فکر خود را به جامعه تحمیل می کرد.

"او یک فاشیست است!" این حقیقتی است که در سالهای گذشته بر ما محرز گردیده. اما آنچه ما از ده نمکی در خواجه نصیر شاهد بودیم، فارغ از ادبیات و آموزه های فاشیستی سالهای نه چندان دور او بود. از "تکثر" سخن می گفت و " شعار زنده باد مخالف من" سر می داد. تو گویی همه آن چه به او نسبت می دادند، تهمتی ناروا بود! ولی حتی اگر ده نمکی دروغ بزرگ خود را باور کند، ما باور نمی کنیم. لذا در جهت شیشه ای کردن شبی که مدتی است خود را در آن پنهان کرده، لحظه ای درنگ را جایز نمی دانیم.

ده نمکی فراموش کرده و ما فراموش نکرده ایم که:

- ده نمکی و انصارش در آبان ماه 1374 سخنرانی دکتر سروش در دانشکده فنی دانشگاه تهران را به اغتشاش کشیدند و ضمن صدور اطلاعیه ای اظهار داشتند که: "دکتر سروش اگر معتقد است حرف حق می زند باید مانند مارتین لوتر و کرامول که برای بیان تظراتشان از جان خود مایه گذاشتند عمل نماید." (روزنامه سلام 74/8/4)

- ده نمکی و انصار حزب ا... در اردیبهشت 75 با حمله به پلی تکنیک، مانع از سخنرانی دکتر سروش شدند تا مبادا نظرات مسموم و ضد ولایی اش (!) را در محیط های دانشگاهی ترویج کند.

- در انتخابات ریاست جمهوری هفتم، ده نمکی به معیت یاوران همیشگی خود مراسم سخنرانی خاتمی به تاریخ 76/1/29 را با ایجاد تشنج به تعطیلی کشانیدند.

-تجمع قانونی دفتر تحکیم وحدت توسط یاران ده نمکی (انصار) که مطلبق با نامه دفتر تحکیم وحدت به رئیس قوه قضاییه "برخی از آنان به سلاح سرد برنده از جمله چاقو مجهز بودند" به اغتشاش کشیده شد.

- انصار ده نمکی نماز جمعه اصفهان در تاریخ 77/1/21 را با شعارهای "مرگ بر منتظری"، "مرگ بر کرباسچی"، "کرباسچی اعدام باید گردد" مختل کردند.

آری... ده نمکی فراموش کرده و ما فراموش نکردیم 18 تیر 1378 را، کوی دانشگاه را، عزت ابراهیم نژاد را، باطبی را، محمدی را، و همه آنهایی را که زیر چکمه تمامیت خواهی او و انصارش له شدند. بستن کلاس ها، سینماها، کتابفروشی هل، سمینارها و... هرگز از حافظه تاریخی ما پاک نخواهد شد.

- ده نمکی فراموش کرده که در شلمچه اش از "لیاقت کشته شدن" سخن به میان آورده بود: "یعنی جداً فکر می کنید لایق کشته شدن هستید؟ اخوی! ما گنده تر از شماها را (مثلاً همین دکتر سروش که سرور همه شماست و همگی تان ریزه خوار نعمت اویید) لایق کشته شدن نمی بینیم، اینکه شمایید و مذبذب نامه تان! مطمئن باشید با کشته شدن شما تنها یک آلت فعل اهل سیاست از میدان به در می شود و آلت فعل دیگری جای آن را پر می کند!" (هفته نامه شلمچه، ش49)

- ما به یاد داریم که چاره برخورد با تخلف را "خشونت" و "تنبیه فیزیکی" دانسته بودید: "مگر در قوانین شرعی و حتی همین جامعه مدنی برای بسیاری از تخلفات، تنبیه فیزیکی در نظر گرفته نشده است؟ [ذکر این نکته الزامیست که فاشیست ها با "جامعه مدنی" مخالفند و هر کجا که حاکم شوند، آن را نابود می سازند تا "اجتماع" ما قبل مدرن را احیا کنند] ثانیاً آنجا که طرف مقابل در لفافه هنر و ادبیات صریح ترین اهانت را به مبانی عقیدتی و دینی مان روا می دارد چه می توان کرد؟!" (هفته نامه شلمچه،ش 51)

- ده نمکی فراموش کرده و ما به یاد داریم که در هفته نامه اش به "فاشیست بودن خود" اعتراف، و بدان افتخار کرده بود: "آری بسیار کتک زده ام. بسیاری از ضد انقلابها را که در صدد براندازی نظام و انقلاب برآمده بودند... بسیاری از اراذل و اوباشی را که برای نوامیس مردم و خلق ا... ایجاد مزاحمت می کردند. بسیاری... آری بسیاری راکتک زده ام و اگر پیش بیاید باز هم خواهم زد." (هفته نامه شلمچه، ش 51)

ده نمکی امروز پیروز مستانه در اکرانهای عمومی شرکت می کند و "استقبال" از فیلمش را گواه حقانیت و محبوبیت خود می داند و به عنوان ابزاری برای نفی گذشته تاریک خویش از آن سود می جوید. غافل از آنکه اگر تنها و تنها استقبال از یک فیلم معیار حقانیت، محبوبیت و بی گناهی تلقی شود، بازیگر فیلم نرگس که فیلم منتسب به او بدون استفاده از رانت دولتی و بهره مندی از عوامل حرفه ای، فروشی به مراتب بیشتر از اخراجیها داشت، محق تر، محبوب تر و البته بی گناه تر از ده نمکی است!

"ده نمکی برای ما همان ده نمکی سابق است!" با همان ادبیات، به همان چماق! آنچه تغییر یافته نه ده نمکی، بلکه تریبون است. تریبونی (سینما) که بیم داریم آن را با حضور خود به ورطه فاشیسم کشانده و دچار ننگی ابدی سازد.

"اگر دستت را به سوی من دراز کنی که مرا بکشی، [بدان که] من دست دراز کننده به سوی تو نخواهم بود که بکشمت؛ چرا که از خداوند، پروردگار جهانیان می ترسم" (قرآن کریم، سوره مائده، آیه 28)

 نوشته شده توسط حمیدرضا قوچانی |  
تقابل در راست، عوامل و خواستگاهها

*اجازه می خواهم به بهانه تیرگی اخیر در روابط مجلس - دولت و جدال کلامی برخی از ظیفهای اصولگرا که صد البته هیچ شباهتی به نقدهای درون گروهی ندارد، اندکی در باب آنچه از آن به "تقابل در راست" تعبیر می شود سخن بگویم. متن زیر در حد بضاعت به ریشه ها و عوامل این رویارویی در بدنه جناح راست می پردازد. جا دارد از پدرم که زحمت ویرایش (بخوانید تصحیح!) این مطلب را بر عهده داشت تشکر کنم.

آنچه امروز به آن "راست کلاسیک" اتلاق می شود، کلیت جناح راست را تا قبل از دوم خرداد 76 شامل می شد. بدنه جناح راست را تا قبل از دوم خرداد 76، جامعه روحانیت مبارز، جامعه مدرسین حوزه علمیه و مؤتلفه تشکیل می دادند. اما پس از انتخابات ریاست جمهوری هفتم و روی کار آمدن اصلاح طلبان، ترکیب جناح راست دستخوش تغییراتی اساسی گردید که می توان از آن به "رنسانس در راست" تعبیر کرد.

شکست راستگرایان کلاسیک در انتخابات ریاست جمهوری هفتم، فضا را برای ظهور "راستگرایان جدید" ایجاد کرد. راستگرایان نو ظهور را می توان به همراه اصلاح طلبان، پیروز انتخابات دوم خرداد 76 دانست. راستگرایانی که به تعبیر یکی از سران آن روزهای راست جدید، هم راست بودند و هم خوشتیپ!

شکست دوباره راست سنتی در انتخابات مجلس ششم و پیروزی قاطع اصلاح طلبان، این طیف سنتی را در موضعی به مراتب ضعیف تر از آنچه پس از انتخابات ریاست جمهری بود، قرار داد. ضعف راست کلاسیک موجبات تقویت راست جدید را فراهم می آورد. به طوریکه ایثارگران و جامعه مهندسین که محور تشکیلات راست جدید قلمداد می شدند، اکنون تشکیلاتی مهم و تأثیر گذار در بدنه راست به شمار می آمدند.

با پروار شدن راست جدید و درونی شدن باور شکست در ناخود آگاه راست کلاسیک، ساختار کلی راست دگرگون شد. طیف کلاسیک به حاشیه رانده شد تا به آنجا که در غیاب افرادی چون ناطق نوری، عسگرالاولادی، محمد نبی حبیبی و ... محمود احمدی نژاد (عضو توأمان جامعه مهندسین و ایثار گران) مسئولیت اجرایی شورای هماهنگی نیروهای انقلاب را بر عهده گرفت. شورایی که سیاست های راستگرایان را برای شرکت در انتخاباتهای شورای شهر و مجلس هفتم ترسیم می کرد.

انسجام راستگرایان جدید و لجام گسیختگی اصلاح طلبان، به انضمام حضور اندک مردم، پیروزی راستگرایان جدید را تحت عنوان "آبادگران" به همراه داشت. راست جدید سرمست از پیروزی حاصله، که مسامحات طیف سنتی جناح راست نیز در آن بی تأثیر نبود، با اتخاذ موضعی مستحکم کمر به حذف عناصر راست کلاسیک بستند. تا آنجا که پس از ممانعت از انتخاب محمد نبی حبیبی به عنوان شهردار تهران از سوی شورای شهر، مانع از کاندیداتوری عسگرالاولادی، بادامچیان، آل اسحاق و غفوری فرد در انتخابات مجلس هفتم شدند. اختلافها بالا گرفت. مؤتلفه (یکی از مؤلفه های طیف سنتی) ضمن مخالفت با 7 کاندیدا از لیست راستگرایان جدید، اقدام به انتشار لیستی تحت عنوان 7+23 نمودند. اما برای انسجام در جناح راست و فتح سنگرهای باقی مانده، به پیشنهاد مهدوی کنی، مؤتلفه لیست خود را پس گرفته و حمایت خود را از فهرست انتخاباتی راست جدید اعلام داشت. این بار نیز فاتح انتخابات، طیفی جز راست جدید نبود.

اکنون پس از شورای شهر و مجلس، تنها سنگر فتح نشده سنگر استراتژیک ریاست جمهوری بود. لذا جناح راست این بار انتخابات ریاست جمهوری را در دستور کار خود قرار داد. بدین منظور بار دیگر شورای هماهنگی نیروهای انقلاب تشکیل جلسه داد. اما در متقاعد کردن طیفهای راستگرا مبنی بر اجماع روی یک کاندیدا نا کام ماند. لذا گروههای اصولگرا این بار ضمن حفظ استقلال خود، در این انتخابات شرکت نمودند. بدین ترتیب که راست سنتی از لاریجانی، ایثارگران (بخشی از راست جدید) از محمدباقر قالیباف و راستگرایان جدید در شورای شهر (آبادگران) از محمود احمدی نژاد حمایت خود را اعلام داشتند.

با انتخاب دکتر احمدی نژاد به سمت ریاست جمهوری، با وجود تمامی اختلاف نظرها در جناح راست، گویی وفاق تمامی این جناح را فرا گرفت و وی با حمایت کامل تمام ارکان و نهادهای حکومتی و درون جناحی تکیه بر مصدر ریاست جمهوری زد. به قول سعید لیلاز: "دولت نهم برای نخستین بار در 30 سال اخیر کار خود را با <همه چیز> شروع کرد."

دولت نهم کار خود را به ریاست احمدی نژاد آغاز کرد. کاریزمای منحصر به فرد احمدی نژاد و حجم تبلیغات گسترده بخش رسانه ای حاکمیت (که گویا بیشترین تأثیر را بر روی خود احمدی نژاد گذاشته بود) موجب شد تا وی اقدام به بیرون راندن شرکا و نزدیکان از عرصه قدرت نماید. حامیان ناراضی نیز با عدم رأی اعتماد به چند وزیر پیشنهادی و مخالفت جدی با اولین لایحه بودجه، نارضایتی خود را اعلام کردند. اما دستگاه تبلیغاتی به حمایت از احمدی نژاد برخاست و چنان به افکار عمومی القا کرد که گویی عامل اصلی عدم تحقق وعده های دولت مجلس است. راستگرایان مجلس نیز برای برائت از این اتهام و همچنین حفظ جایگاه نمایندگی در حوزه های انتخابی خود، در قبال سیاست های غیر اصولی دولت سکوت اختیار کردند.

سکوت مجلسی ها به درازا نینجامید. تورم ناشی از سیاست های اقتصادی دولت (سیاست هایی که محور اتحاد در جناح راست قرار گرفته بود) در تابستان 85 زمزمه های نارضایتی رادر راستگرایان مجلس برانگیخت. اما این اعتراضات پس از اعلام نتایج انتخابات 24 آذر، شدت بی سابقه ای به خود گرفت.

در انتخابات 24 آذر تلاش برای ایجاد صفی واحد در جناح راست بی فرجام ماند. نسخه کلیشه ای پادرمیانی بزرگان نیز دیگر پاسخگو نبود. "باور پیروزی" همچنان در ناخود آگاه رئیس جمهور موج می زد. توهم ناشی از تبلیغات بخش رسانه ای حاکمیت مبنی بر حمایتهای مردمی و دستگاههای قدرت از دولت، این بار رئیس جمهور را بر آن داشت که بدون پشتیبانی درگران و این بار با اتحاد با خود در صحنه انتخابات حاضر شود. اینگونه بود که مجموعه راستگرایان با دو لیست، یکی شامل حامیان دولت با عنوان "ائتلاف سراسری رایحه خوش خدمت" و دیگری در برگیرنده سایر طیف های راستگرا، پای در عرصه انتخابات گذاشتند. انتخاباتی که فارغ از پیروزی اصولگرایان یا اصلاح طلبان، شکست حامیان دولت را در برداشت و بیانگر جایگاه تضعیف شده دولت در میان مردم بود.

سهم سه درصدی حامیان دولت در انتخابات شوراها، تنور تسبتاً سرد اعتراضات راستگرایان مجلسی و غیر مجلسی را بار دیگر شعله ور کرد. با موضع تضعیف شده دولت، راستگرایان این بار علناً و بی پرده از سیاست های دولت انتقاد می کردند. تا آنجا که 150 تن از حامیان مجلسی نامه ای را مبنی بر هشدار نسبت به وضعیت اقتصادی کشور به احمدی نژاد ارسال نمودند.

در واقع به چالش کشیدن عملکرد دولت از سوی برخی نمایندگان راستگرای مجلس، تلاشی است برای رفع مسئولیت و اتهام از عواقب سیاست های ناکارآمد دولت. لذا نمایندگان ناراضی سعی دارند تا با گوشزد عواقب عملکرد تادرست دولت، خود را از جریان حامی دولت جدا کرده، تا با رأی منفی مردم حوزه انتخابی خود در مجلس هشتم رو به رو نشوند. راستگرایان خارج از مجلس نیز (اعم از کلاسیک و جدید) با پیگیری همین سناریو و پیوستن به جریان مخالف دولت، سعی در احیای خود در انتخابات مجلس هشتم دارند.

 نوشته شده توسط حمیدرضا قوچانی |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by tragedy-of-democracy.Blogfa.com